تبليغاتX
یه پسر توو دل برو

میدونم دوباره دیر آپ کردم 

 

معذرت میخوام که همتونو منتظر گذاشتم.

 

منو علی گیلانی(همونی که تو پست قبلی بر خلاف

 

 اسمش شنا بلد نبود)و ایمان ریاحی رفته بودیم خون بدیم.

 

یه هفته پیش رفته بودیم نمونه داده بودیم که مرضی

 

نداشته باشیم.

 

از شانس خوب من یه خانومه با شخصیت اومد از من

 

 نمونه بگیره به نام خانومه رحمانی.اومد نشست جلوم

 

گفت یه انگشتتو بده منم همه انگشتا مو گذاشتم

 

 جلوش خودش یکیشو انتخاب کنه.چشمتون روز بد نبینه که

 

از قضا انگشت وسطیمو انتخاب کرد.نمی دونم چرا اینو انتخاب

 

 کرد.منم بهش نگفتم آخه چرا این؟

 

بگذریم

 

چون مشکلی نداشتیم هفته بعد رفتیم خون بدیم.

 

رفتیم توو گفت اسمتونو بنویسید.

 

به این ترتیب اسممونو نوشتیم:

 

نام: ایمان ریاحی  ساعت: 13:5  

 

نام: علی گیلانی   ساعت: 13:6

 

نام: امیر قاسمی   ساعت: 13:7

 

 هر چی من نگاه میکردم این خانوم رحمانی و نمیدیدم

 

تا که نگام افتاد تو چشمای قشنگه ساندیس.

 

گفتم حالا که خانوم رحمانی نیست ساندیس که هست.

 

حدود 3 تا ساندیس خوردم البته خانوم رحمانی بیش از 10 تا

 

 ساندیس می ارزید.

 

صدای یه خانوم بلند شد گفت بیا اینجا.

 

تو راه که داشتم میرفتم یه ساندیسه دیگهام برداشتم.

 

گفت به انگشتتو بده گفتم من نمونه داداما گفت این واسه یه

 

 چیز دیگست.

 

منم باز همه انگشتامو دادم که از قضا این خانومم

 

همون انگشت وسطیمو انتخاب کرد.

 

اینبار بهش گفتم شما چرا همتون اینو انتخاب می کنید؟

 

خانوم رحمانی ام اینو انتخاب کرد.

 

بیچاره جواب نداشت میگفت یلی حرف می زنیا.

 

البته ایتا کارایه که من کردم بماند که ایمان و علی چیکار کردن.

 

که از پایین به بالا زنگ زدن که این 3تارو بغل هم نخوابونید.

 

علی رفت بالا خون بده.نوبت ایمان شد که گفتن تو کم خونی

 

 نمی تونی خون بدی.نوبت من شد منم رفتم بالا دیدم

 

 علی دراز کشیده.رفتم توو دیدم یه خانومه نسبتا"

 

با شخصیت که از نظر شخصیت به خانومه رحمانی نمی رسید.

 

گفت برو روو اون تخت بخواب گفتم میشه روو تخته بغل

 

دوستم بخوابم گفت نه از پایین زنگ زدن شما بغل هم نخوابید.

 

تا اینکه حدود 1 ساعت داشتیم خون می دادیم کارمون تموم

 

شد.رفتم پایین گفت اینجارو امضا کن.

 

منم الکی گفتم فشارم افتاده باید ساندیس بخورم.

 

حدود 5 یا 6 تا ساندیس خوردم به 10 تا نرسید که جای خاله

 

خانوم رحمانی احساس نشه.

 

پی نوشت: مگذار که یاد مارا طعم تلخ این حقیقت ببرد این

 

 حقیقت است که از دل برود هرانکه از دیده رود.

 

جک نوشت: سيگاريه ميره لباس فروشي،‌

 

ميگه:‌ ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه: ‌بله.طرف ميگه:

 

 بي‌زحمت دونخ بدين

 

 جک نوشت2: يه بچه خوشگله ريش بزی ميذاره ،

 

 گرگه مياد ميخورتش.

+ نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 22 اردیبهشت1388 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |
 
 
۱-دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها
 
 
اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند


2-اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار
 
 
ميکنه اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه
 
 
 اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده! .......
 


3-يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه

 

خودکشی ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل 

 

 حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه


 

4-يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده

 

ميشه بعد با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه

 

اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده

 

چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند

 

 و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!


 

5- اين يکي يکم مشکل داره

 


6-دخترا مي خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهايت سر

 

خودشون کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود

 

زنده اي که ميبينن کلاه بزارن و در نهايت موفق ميشن

 


7-اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و

 

عاشقت ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم

 

 فکر ميکنه تو  چقدر بي جنبه و جوات هستي دست

 

به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه!

 


8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و

 

گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

 


9-دخترا با اينکه بيشتر از پسرا قوانين راهنمايي و رانندگي رو

 

رعايت ميکنن اما خيلي بيشتر از پسرا تصادف ميکنن و در هر

 

 تصادف رد پاي يک دختر به چشم مي خوره.


10-دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي بهترين راه

 

براي داشتن يک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي

 

 هستش ولي پسرا مطمئن هستند بهترين راه دروغگويي و

 

گرفتن سوتي از طرف مقابله!

 


11-دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و

 

مدرسه فراري هستند!

 


12-پسر ها به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم

 

حسودي مي کنن.

 


13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعي

 

مي کنيد با اون دختر آشنا بشيد ولي اگر خواهرتون

 

 دوست پسر داشته باشه شما قسم مي خوريد!

 

 که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نيست کنيد.

 


14-دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسر ها خودشون

 

 حرف زور ميزنن

 


15-اين يکي سانسور شد (کميته فيلترينگ)

 


16-اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ

 

حرفي نميزنه اما پسر ها در يک چمع فقط سوتي ميدن!

 


17-يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه

 

افسرده ميشه اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش

 

 صحبت نکنه با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.


18-پسر ها ميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين ازش

 

متنفرن ولي دختر ها نميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه

 

 همين طرفدارشن!

 


19-يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه ديگه با هيچ

 

پسري دوست نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش

 

به هم بزنه با 3-4 تا دختر ديگه دوست ميشه!

 


20-يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده

 

 ميگه:ساعت 7.اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه

 

ميگه :ساعت 7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه,اينم شماره تلفن من .....

 

 سر ساعت 9 منتظر تماستم!


21-اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که

 

خيلي خوش تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه

 

 دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش!

 


22-دختر ترشيده ميشه اما پسر نه!!!!


23-بعد از خوندن اين مطلب پسرا اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا

 

مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند

 

مي زنن زير خنده و ميگن خيلي باهال بود اما دخترا بعد از

 

خوندن اين مطلب 2 ساعت حرص مي خورن و فکر ميکنن به

 

شخصيت دختراي ايروني توهين شده و در نهايت چون

 

 مفهوم اين مطلب رو نفهميدن به نويسنده اش ميل

 

 ميزنن و فحش ميدن!!!........

+ نوشته شده توسط امیر در جمعه 28 فروردین1388 و ساعت 5:8 بعد از ظهر |

در تاریخ 22 .11. 1387(22 بهمن ) ساعت 8 صبح:

 

من و علی نجمی ( علی جووون ) و محسن و علی عظیمی تو ..

 

دسته جمعی با ماشین علی عظیمی رفته بودیم دماوند.

 

 ( باغ علی نجمی اینا )

 

انگار سوار لاک پشت شده بودیم چون ماشینش ترمز نداشت

 

نمی تونست تند بره.

 

دیگه نهایت  تا اونجا که شمردیم از دوتا وانت سبقت گرفت

 

 دوتا کامیون یه دوونه پیکان که از این پیکانم نصفه سبقت گرفتیم

 

تا اومدیم ازش جلو بزنیم راننده پیکانی گازشو گرفت رفت.

 

ولی حال میده سوار لاک پشت شدن.

 

به هر حال هر جووری که بود به باغ رسیدیم.

 

اول نشستیم با ps2  فوتبال بازی کردیم که نتایج

 

به صورت زیر هستش:

 

 

من:1 _  علی عظیمی:1            من:1  _  علی نجمی :0

 

من :3  _ محسن :0                من:0 علی نجمی:0 

 

 ( ضربات پنالتی  2  4  علی برد )    من:4   _علی عظیمی:0 

 

بعد با ماشین رفتیم باغ رفیقای علی نجمی که اونجا فوتبال

 

بازی کنیم  که همون طور که گفتم به علت سرعت کم و

 

رعایت بیش از حد مقررات تا ما رسیدیم اونجا اونا فوتبالشون

 

تموم شده بود.

 

حالا ما 4 نفر بودیوم یه زمین فوتبال. من و علی عظیمی یه تیم _

 

علی نجمی با محسنم یه تیم.

 

که سر نهار ظهر شرط بندی کردیم  که آخرش نتیجه

 

به صورت زیر شد:

 

من و علی عظیمی:11  _ محسن و علی نجمی:15.

 

این علی عظیمی توو فوتبالم سرعتش کمه هیچی دیگه باختیم.

 

بعدش دوباره رفتیم باغ علی نجمی اینا اونجا نهار خوردیم بعدم

 

 یه قلیون کشیدیم که ییهو دیدیم ساعت 5 بعد از ظهره

 

  دیگه بساط و جم جورکردیم بیایم تهران.

 

برگشتنیم توو ماشین کلی حال داد

 

هر چی آهنگ علی عظیمی  می ذاشت  من و علی نجمی

 

 مثله سیب زمینی سرخ شده بالا پایین میپریدیم.

 

 بعدشم رسیدم خونه خسته و مرده گرفتم خوابیدم .

 

پی نوشت: ولنتاینتون مبارک باشه

 

پی نوشت ۲:به علت اینکه اگه علی عظیمی نبود نمی شد

 

 بریم دماوند اینبار از گفتن لفظ علی عظیمی تو... معذوریم.

 

جگ نوشت: یه نفر عروسی می کنه شب عروسیش

 

روو سرش برف شادی می ریزن صبحش سرما می خوره

 

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه 23 بهمن1387 و ساعت 6:46 بعد از ظهر |
اگر اومدی و نظر ندادی و من ندیدم

الهی تو بمیری من نمیرم

سر قبرت بیام پارتی بگیرم

الهی سرخک و اوریون بگیری

تب مالت و بلای جون بگیری...

الهی از سرت تا پات فلج شه

کمرت بشکنه,دستت کبودشه

الهی حصبه و MS بگیری

سره راه بیمارستان بمیری

الهی خیر نبینی

الهی کور بشی چشمت نبینه

بمیری,گم بشی,حقت همینه

الهی آسم تیپ A بگیری

هنوز که زنده ای,پس کی میمیری؟

الهی زن ایدزی بگیری

بفهمی داری از ایدزم میمیری

بیا تو یه نظر بده همین جا...که تا عمر داری زنده باشی و برپا

خب دگه راهش ساده بود نهنظر بده و خودتو راحت کن

 

البته شرمنده !!!! منظورم از این همه جز شوخی نبود و

 

  من هم غلط بکنم که همچین حرفایی رو بزنمامیدوارم که

 

ناراحت نشده باشید فقط واسه تنوع گذاشته شده

 

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 14 بهمن1387 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |

چند وقتی نبودم نتونستم  وبلاگمو آپ کنم 

 

 البته بودما امتحان داشتم نتونستم بیام

 

نه اینکه وبلاگم خیلی بازدید کننده داره همه منتظره آپ کردنه

 

من بودن به هر حال ببخشید که منتظر موندین.

 

چون رشته مدیریت صنعتی رشته مشکلیه و تمام فیلسوفان و

 

پرفسوران و دانشمندان و...

 

جهان از این رشته به یه جاهایی رسیدن منم داشتم

 

می خوندم که بهتر از اونا بشم البته از خودم تعریف نمی کنم

 

نمی گم من چه شخصییته مهم و بر جسته ای هستم

 

 چون  ریا می شه.

 

وای  الان فهمیدم شناسنامم با کارت ملیم گم شده

 

  می خواستم برم کپی بگیرم ازشون حالا نیستش

 

از یابنده خواهش میکنم اگه پیدا کرد بندازه توو نزدیکترین صندوق

 

 پستی.در ضمن عکس روشو نگاه نکنید

 

چون میترسم اشتباهی برین بدید به یوزارسیف.

 

( اونم از خدا خواسته میگه آره برا منه)

 

از همینجا از استادمون خانم صداقت فر پوزش می طلبم آخه توو

 

 پست قبلیم( استادم استادای قدیم ) خیلی ازش بد گفتم.

 

الان که ترم تموم شد فهمیدم چه استادی بود.

 

یه جلسه در میون میومد سر کلاس یه

 

جلسه امتحان می گرفت یه جلسه می خورد به تعطیلی. آخر

 

ترمم یه امتحانه آبکی گرفت رفت .( یه توفیق اجباری بود )

 

ولی سر جلسه امتحان چه تیپی زده بود یعنی من یه چیزی

 

 مینویسم شما یه چیزی می خونید.

 

هر چی توو طول ترم ازش سوال نکره بودم سر جلسه امتحان

 

 ازش می پرسیدم.

 

خدا کنه بیفتم دوباره باهاش کلاس بر دارم.( یعنی میشه بیفتم )

 

به هرحال یه بیست دادو دمش گرم...

 

دمش گرم بابا دمش گرم.....

 

بگذریم

 

با ماشین رفته بودم دنبال علی نجمی  بعد با هم رفتیم

 

 مینی سیتی(شهرک قائم ) اونجا کلی برف اومده بود

 

رسیدیم به یه میدون که دورش پر برف بود اومدم دور میدون و

 

بزنم چشوتون روز بد نبینه.

 

من می پیچیدم ماشین نمی پیچید همیتجوری ماشین داشت

 

 لیزمی خورد نمی دونستم تا کجا میخواد لیز بخوره

 

چه صحنه بدی بود.از هر چی صحنه توو این فیلمای

 

 هالیوودهست بدتر بود .

 

عاشقانه نوشت: من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم که

 

 برای تو و تصویر دلت میمیرم.( با تو نبودم به خودت نگیری )

 

جک نوشت: یه نفر باباش آتیش میگیره حول میشه چیکار کنه

 

از روش میپره.

 

پی نوشت 1: مثله همیشه علی عظیمی تو....

 

پی نوشت 2: قدر استاد هایی که خانوم هستن بدونید که مثله

 

من پشیمون نباشید از فرصت از دست رفته.

 

پی نوشت 3:  استاد هایی که خانوم هستن حوریه هایی

 

هستند در این جهان.

 

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 7 بهمن1387 و ساعت 7:26 بعد از ظهر |

چند وقت پیش بهار، دسته جمعی رفته بودیم اصفهان....

 

( دیی ریی ریی ریم )

 

برگشتنی کسی همسفرمون نشد.

 

رفته بودیم عروسی.

 

فکر کنم محمد ( پسر عوم ) یه چیزایی خورده بود آخه

 

 قبلا" همش من بلندش میکردم برقصه که بازم

 

 نمی رقصید حالا نمیدونم چی شده بود

 

که اون اومده دست منو میگرفت.غوغایی کرد.

 

همه مونده بودن میگفتن محمد خودتی؟

 

بعد عروسی همه آماده باش بودن دنبال ماشین عروس

 

برن.

 

انگارمسابقه فرمول 1 ماشین سواری بود.

 

منو محمدم که مثله همیشه از شیشه ماشین آویزون

 بودیم.

 

داشتیم میرفتیم که ناگهان داماد پیچید توو فرعی

 

همه پیچیدن به جز علی ( پسر خالم )  چون سر خیابون

 

 زده بود به یه زانتیا.

 

( پیچ پیچید علی نپیچید )

 

حالا مگه میشد این آقای اصفهانیو راضی کرد با کلی

 

 خواهش و تمنا گذشت کرد نمیدونم چرا گذشت کرد

 

 مگه اصفهانی نبود؟

 

به هر حال....

 

 فردا شبش که پنج شنبه شب میشد

 

 ( به قوله خودمون شبه جمعه بود )

 

با پسر عموها 3تا ماشین شدیم زدیم

 

تووخیابوونای اصفهون.هر جا که میدیدیم یه ماشین

عروس هست

 

 که پیاده شدن میرقصن ماهم پیاده میشدیم

 

 با اونا....  حالا نمی شناختیم این یارو کی هست که

 

 داریم باهاش میرقصیدیم.

 

 آخه گفتم که دیشبش  شکسته رقصی خورده بودیم.

 

 سا عت 30 دقیقه بامداد بود بعد رفتیم یه جایی که

 دخترو پسرمیرقصیدن.

( فکر کنم اسمش بیشه ناجرود بود) 

 

اون موقع اوضاع بدتر شد چون ما که دختر همراهمون

 

نبود مجبور بودیم فقط نگاه کنیم .

 

بعد رفتیم  جلو تر یه آتیش درست کردیم که بازم اونجا....

 

 این بار دیگه نرقصیدیم آخه خسته شده بودیم دیگه.

 

ولی فکر کنم اگه این کارهارو انجام نمی دادیم

 

 این شکسته رقصی تبدیل

 

به افسردگی می شد که بعدشم ممکن بود دست به

 خودکشی بزنیم.

 

جک نوشت: یه نفر میره استخر براش آهنگ تایتانیک

 میزارن غرق میشه.

 

پی نوشت:سقایی ( استادمونه )  تو رو خدا بس کن.

 

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه 7 دی1387 و ساعت 10:38 بعد از ظهر |

جاتون خالی من وعلی گیلانی و مهدی محمدی و آبتین رفته

 

بودیم استخرکلی خندیدیم.

 

شما هم اگه اونجا بودین از خنده میمردین.

( البته پسرا دیگه )

 

اولش گفتیم بریم تو آب ببینیم کی نفسش بیشتره؟

 

رفتیم توو آب یه چند ثانیه ای نگذشته بود

 

 یه دفه علی با مهدی اومدن بالا

 

 منم  اینا رو دیدم ، اومدم بالا دیدم دارن میخندن هی میگم

 

چی شده هی یه چیزی میگفتن.

 

 آخر فهمیدم  علی نفس کم میاره میخواد زیر آب از مهدی

 

تنفس مصنوعی بگیره .

 

حالا دانشمندان دارن تحقیق میکنن ببینن علی جدی نفس کم

 

آورده یا واسه .... این کارو کرده.

 

آخه تو خجالت نمی کشی؟ آخه زیر آبم جای این کاراست؟

واقعا" که....

بعد رفتیم توو قسمت عمیق استخر که از قضا علی گیلانی

 

 بر خلاف اسمش زیاد بلد نبود روو آب بمونه.

 

بعد از یه کم شنا کردن نمیدونم کدومامون گفتیم

 

تو همین قسمت عمیق زیر آب کشتی بگیریم هر کی زود تر

 

 بیاد بالا باخته...

 

( مثله این استخر ندیده ها ) البته استخر همیناش حال میده.

 

من با علی کشتی گرفتم که تا رفتیم زیر آب مثله  دخترا

 

موهامو گرفت کشید

 

منم دردم اومد اومدم بالا.بعد آبتین با علی رفتن پایین که

 

 کشتی بگیرن  از اونجایی که

 

آبتین نفسش زیادبود علی زودتر اومد بالا .علی تا اومد بالا

 

 نفس بگیره دیدیم دوباره  نفس نگرفته رفت پایین .

 

بعد هی زیرآب  به آبتین لگد میزدیم که بیاد بالا تو بردی

 

تو قهرمان شدی آخر با هزار زور که آوردیمش بالا دیدیم

 

علی هنوز نیومده بالا

 

از اونجایی که میدونستیم علی زیاد شنا بلد نیست مهدی رفت

 

 که بکشتش بالا که تا علی اومد بالا

 

یه صدایی از خودش در آورد

 

( یه چیزی توو این مایه ها : ایییییییییییییییییییییییی)

 

فکر کنم چون نفسش داشته تموم میشده این صدارو

 

درآورده.دانشمندان بعد اون موضوعی که

 

بالا گفتم باید روو این موضوع هم تحقیق کنن که چرا علی

 

 این صدارو درآورده.

 

بعد به آبتین گفتم چرا کشیدیش پایین؟ میگفت ندیدم.

 

که تازه ما فهمیدم آبتین زیر آب چشماشو بسته بوده نفهمیده

 

که علی اومده بالا.

 

وای... من و مهدی که مرده بودیم از خنده.

 

بعدشم رفتیم سونا  تو سونا براشون عمو سبزی فروشو

خوندم کلی حال کردن.

 

پی نوشت: علی عظیمی تو ....

 

پی نوشت 2 :جک نوشت نداریم.

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 20 آبان1387 و ساعت 0:51 قبل از ظهر |

 

چهارشنبه رفته بودم یونیور30تی یا همون دانشگاه.

 

 یه کلاس بیشتر نداشتم.

 

ولی از اونجا که من اهل علم و دانش هستم دوست دارم

 

سرهمه کلاسها حاضر باشم.

 

بگذریم.

 رفتم سر کلاس ریاضی کاربردی ( اولین جلسه بود )

 

بعد یه پسر جوون بسیجی که حدود 5 یا 6 سال از خودم

 

 بزرگتر بود اومد سر کلاس ما که اولین بار بود میدیدیمش

 

فکر کردیم دانشجو هستش که از قضا استاد از آب دراومد.

 

البته این استاد برای بعضی دانشجوهای سن بالاکه سر

 

کلاس بودن حکمه پسرشونو داشت ولی مجبور بودن استاد

 

صداش کنن.( استاد خراسانی )

 

بازم بگذریم.

 

( منم که  موهامو به طرفه بالا اوتو کرده بودم ریشمم  به

 

 سمت پایین بود)

 

 به هر حال استاد اومد توو گفت بزارید

 

من اوله کلاس روضمو بخونم که حساب کا ر بیاد دستتون.

 

منم دیدم خیلی ستمه که این اوله کار بیاد این حرفارو بزنه

 

گفتم اوستاد پس چراغ هارو خاموش کن که ماهم یه ذره

 

گریه کنیم.

 

اونم کم نیاوردو گفت چراغهارو خاموش کردن که موهای

 

تو اینطوری شده.

 

منم دیگه چیزی بهش نگفتم چون میدونستم جوونی کرده

 

( خامی کرده ) که جواب منو داده خوب بخشیدمش دیگه.

 

یه دفه گفت 3 نمره به همتون میدم.

 

همه خوشحال که این میخواد 3 نمره بده

 

ولی از عاقبت کارکه خبر نداشتیم.

 

باز هر چی میگفت من یه چیزی میگفتم تا اینکه گفت بیا

 

 جلو بشین منم رفتم

 

رو صندلی اول نشستم ولی دیگه تا آخر کلاس هیچی نگفتم

 

 تا اینکه اومد پیشم گفت

 

تو اگه موهاتو بزنی ریشتم کوتاه کنی من 3نمره دیگه بهت

 

میدم که در واقع میخواستبه من 6 نمره بده.

  

منم  کلی حال کردمو برا جلسه بعدی موهامو کوتاه کردم

 

ریشمم اینطوری کردم ولی نزدم.

 

تا اینکه چهارشنبه با چهرهای متفاوت اومدم یونیور30تی یا

 

همون دانشگاه.

 

از شانس بد ما دیدیم رو برد زده استاد خراسانی دیگه نمیاد

 

 به جاش خانم صداقت فر میاد.

 

البته خراسانی فرار نکرده بودفقط چهارشنبه ها نمی تونست

 

 بیاد ولی پنجشنبه ها بازم

 

کلاس داشت که نمیذاشتن بریم سر کلاسش چون صداقت فر

 

به جاش اومده بود.

 

هر چی سر کلاس به صداقت فر میگفتیم خراسانی 3 نمره

 

به همه میداد شما هم نمره بدید گوش نمیکرد

 

 من بدشانس گفتم قرار بوده به من 6 نمره بده بازم

 

گوش نمیکردو میگفت من 1 نمره ام به کسی الکی نمیدم.

 

( خیلی بلده درس بده نمره ام نمیخواد بده )

 

  بعد جلسه بعدی اومده سر کلاس هی میگه من دیشب تلفنی

 

 با استاد خراسانی صحبت کردم

 

چیزی در مورد نمره نگفت

.

به نظر من اگه بجا دیشب دیروز تلفنی باهاش صحبت

 

 میکرد شاید یه چیزی در مورد نمره بهش میگفت.

 

هیچی دیگه نمرمون پرید

 

جک نوشت: به یکی میگن یه جمله بگو که توش 3 تا دروغ

 

باشه... میگه: دانشگاه  آزاد اسلامی

 

پی نوشت:24 آبان تولد داداشمه. همه با هم :زیگ زاگ

 

 زیگ زاگ میخونیم با دلی شاد اینم

 

کادوی جشنت تولدت مبارک باد.  دست دست .

 

آقایون دست خانوما رقص یه پاشون پیش یه پاشون پس حالا

 

 بر عکس.

 

دستا رو هوا بالا لرزون سینه رو یالا.خوب بسه حالا

 

کادوهاتون.....

 

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت 1:6 بعد از ظهر |

نمیدانم چه میخواهم بگویم         زبانم در دهان باز،بسته ست

 

اسمش ایمان بود.

 

دور از جونه من هم سن وساله خودم بود حدود 20 21 سالش

 بود.

 

فقط 1 بار که رفتیم فوتبال دیدمش.دروازه بان بود.

 

بعد چند وقت یه شب با رفیقاش میرن استخر.(آخه یکی نیست

بگه چراشبی رفتین استخر)

 

البته خودمم شبا میرما ولی خونمون تا استخر نزدیکه.

 بگذریم داشتم میگفتم:استخرشون ساعت 2 بامداد

(نصفه شب)تموم  میشه.

آقا ایمان که راننده بوده با دوستاش سوار ماشین میشن.( پراید

داشته).

 

توو راه که داشته بر میگشته.....توو راه که داشته بر میگشته

 

توو راه که داشته بر میگشته (آخه یکی نیست بگه چرا تند

 میری)

 

چشمتون روز بد نبینه.سر 4راه با یه کامیون تصادف میکنه.

 

(آخه یکی نیست بگه حواست کجا بود)

 

اقا ایمان همونجا عمرشو میده به شما.(1 دقیقه سکوت)

 

دوستاشم همونجا میرن تو کما.(....)

 

راستی... یکی یه دونه بوده.مامان،باباش همین یه بچه رو

 داشتن.

 

خیلی دلم سوخت براش.

 

از دمه مسجد محلشون تا خونشون  دسته زنجیرزنی راه

انداخته بودن.

 

نبودید ببینید مامانش چه گریهایی میکردش البته منم ندیدم

ولی شنیدم که خیلی گریه کرده.

 

نبودید ببینید توو کوچشون غلغله بود اینو دیگه دیدم که غلغله بود.

 

چه روزگاره نامردیه.بیچاره جوون بود،آرزو داشت.ولی رفت که

رفت.

 

پی نوشت:اینو خوندی یه صلوات براش بفرست.

 

توصیه نوشت:تورو خدا آروم رانندگی کنید.

 

جک نوشت:به علت در گذشت جوان ناکام جک نداریم

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه 6 مهر1387 و ساعت 4:12 قبل از ظهر |

30روز.....

 

چون برای اولین باره میخوام چرت و پرت بنویسم نمدونم چی

بنویسم.

 

البته حرفای منو باید طلا گرفت چون میخوام ریا نشه میگم

چرت و پرت.

 

آخه 1 روز...  2روز... 3روز... 30 روز باید گرسنگی بکشیم روزه

بگیریم.

 خیلیه ها... !هنوز 13 روز از این ماه مبارک نگذشته من کلی

 لاغرشدم.

 

فکر کنم تا اخره ماه مثل بچه های اتیوپی فقط اسکلتم بمونه.

 

تازه من 2 روز اولشو اصفهان بودمو لاغر شدم وگر نه ...

 

آخه چه کارییه که سحراز خواب پاشی غذا بخوری بعدش دوباره

 

بخوابی تا افطارکه شد از خواب پاشی افطار کنی؟

 

البته بعضی ها اینوری هستن.

 

مثلا"خودم تا اذون (از کدوم؟) ظهر میخوابم بعدبلندمیشم نماز

 

 میخونم(باورکن میخونم)

 

بعدش دیگه نمیدونم چی کارکنم.اینجاست که گرسنگی میاد

سراغم .(چشمت روز بدنبینه)

 

نمیدونم چرا دیگه خوابم نمیبره وگرنه منم مثله بعضیا تا افطار

 میخوابیدم

 

الانم چون گرسنم بود اومدم اینارو بنویسم شاید یادم بره

گرسنمه.

 

ولی ثواب داره.نماز روزه همتون قبول باشه.همه رو دعا کن.

 

جک نوشت:یه روز به یه نفر میگن روزه ای میگه نه رو دیوارم.

 

پی نوشت:  .نماز روزه همتون قبول باشه.

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 5:8 بعد از ظهر |

 

 

بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي

 

 دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به

 

 حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/ سخن از عشق ومستي گوي با

 

 من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت بسوزان/ كه

 

 رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون

 

 كويي آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها

 

همنشين است/ دوست را هم تو باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي

 

 وآخرينست

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه 13 مرداد1387 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |
 

 

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت



عاقبت بر عشق من خنديد ورفت



چشم از من کند و دل از من بريد



حال بيمار مرا فهميد و رفت


اشک در چشمان سردم حلقه زد



بي مروت گريه ام را ديد و رفت



با غم هجرش مدارا ميکنم

 

گر چه بر زخمم نمک پاشيد رفت

 

+ نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 8:58 بعد از ظهر |

بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم          به غنچه های محبت بهار هم باشیم
...................................................
     آزمودم زندگی دشت غم است         شادیش اندوه و عیشش ماتم است
...................................................
در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش       یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش
...................................................
بمیرم من واسه اون دلشکسته         که چون من خیری از دنیا ندیده
...................................................
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست      کارم از گریه گذشته به خودم میخندم
...................................................

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 10:1 بعد از ظهر |
 

 

عشق یعنی مستی ودیوانگی            عشق یعنی  با جهان  بیگانگی  

  

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر           عشق یعنی سجده ای با چشم تر

 

 عشق یعنی سربه دارآویختن            عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 

عشق یعنی درجهان رسواشدن          عشق یعنی مست و بی پروا شدن

 

عشق یعنی سوختن یا ساختن             عشق  یعنی  زندگی  را  باختن

 

عشق یعنی  انتظار و انتظار                        عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

 

عشق یعنی دیده بردردوختن              عشق  یعنی در فراقش  سوختن

 

عشق یعنی لحظه های التهاب             عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 

+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت 8:42 بعد از ظهر |

با عرض سلام خدمت خواننده های محترم

 

واسه گفتن حرف، می شمارم فرصت مقتنم

 

شما که میخونید متن هر سلیقه ای

 

میشه متن منم بخونید چند دقیقه ای

 

من نگرانم،واسه وبلاگه تحریف شده

 

واسه وبلاگه جوونایی که تحقیر شده

 

درد ما دوا نشد با ساختن وبلاگا

 

که  حمله کرد وبلاگتون بدتر به ما

 

مخم بیداره ولی ترجیح میدم باشه تو خواب

 

تا اینکه وبلاگم بشه سنگه قبر آرزوهام

 

هیچ وقت تصور نمی کردم بشیم اینطوری

 

که داشته باشیم ملیونها وبلاگه دینگوری

 

ملت وبلاگ می سازن برای داشتن وب

 

خیلی ها وقتی ساختن جایی نداشتن توی نت

 

میدونم حرفای من میخوره  تش به بن بست

 

ملت میرن تو نت تا متن بدزدن

 

به خدا این همه ادعا نیش خند داره

 

هرکی میگه وبلاگم طرفدار بیشتر داره

 

خودت میدونی چقدر شده وبلاگ زیاد

 

به خدا وبلاگاتون حرف چرت نمی خواد

 

حرفامو تموم میکنم میتونی قبولش کنی

 

یا با رفتنم ظاهرا" تمومش کنی

 

                                               

        با تشکر از خودم که انقدر قشنگ وزیبا شعر میگم  البته اصل شعر یه چیزه دیگست ولی من با کلی تغییرات اینو گفتم.

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه 14 فروردین1387 و ساعت 7:51 بعد از ظهر |

امیدوارم امسال براتون سالی موفقیت آمیز باشه.

 

امیدوارم امسال هر جا که هستین کامتون شیرین باشه.

 

امیدوارم امسال ثانیه ثانیه زندگیتون طعم خوبی داشته باشه

.

امیدوارم امسال به آرزوهای قشنگی که دارین برسین

 

آخ گفتم آرزو! چه جیگریه! آرزو کسی نیستا! فکر بدی نکنین! منظورم همون

 

رویاست!

 

اه! رویا که کسی نیست! منظورم اون چیزایی که دوست دارم بهش برسم .(و اون

 

 چیزایی که میخوام بهشون برسم رویا و آرزو نیستن)خیالتون راحت.

 

حدس بزنین؟؟؟؟

 

سوال کنکوری : آرزوی توی سینه من چیه؟

 

1-دلم میخاد به اصفهان بر گردم به اون نصف جهان برگردم

 

2- حالا من یه آرزو دارم تو سینه  که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

3-دلم میخواد بشم  از این آشفته تر  که هر کی عاشقه  بذارم پشت سر

 

4-آرزو دارم امسال سالی مبارک برا همه ایرونی ها باشه.آرزو دارم  شادی تو چهره

 

 همه ایرونی ها ملموس باشه.دیگه تو اتوبوس نرم ببینم مردم انگارکه از جنگ

 

برگشتن قیافه ها همه درهم و بر هم باشه.اون یارو به اون یکی فحش خارو مادر

 

 نکشه که چرا یه خط رو ماشینم افتاد.آرزوی من این است که محبت وشادابی و عشق

 

 و فداکاری وهر چی صفت خوب هست و نیست تو ایرونی ها موج بزنه.

 

 

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 1:27 بعد از ظهر |

گفتم تنها هستم

 گفتی من هم

گفتم دوستت دارم

گفتی من هم

گفتم عاشقت هستم

گفتی من هم

گفتم:

میخوام باتو باشم

گفتی من هم

گفتم:تا همیشه

......................

        سکوت کردی!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه 22 دی1386 و ساعت 5:41 بعد از ظهر |

بـــــــــودنم را هيچ كـــس باور نداشت

هيــــــــچ كس كاري به كار من نداشت

بنويسيد بعــــــــد مـــــرگم روي سنگ

با خطـــــــــو طــــــي زيبا و قشنـــگ

او كه خوابيده است در اين گورستان سرد

 بــــــــودنش را هيچ كــــــس باور نكرد.....

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه 22 دی1386 و ساعت 5:39 بعد از ظهر |

روزی که داشتم می مردم ، دلمو به تو سپردم
گفتم اونو خوب بگردون ، من اونو جایی نبردم
نازنین اونو نرنجون ، آخه اون تنها ترینه
جز تو ، اون جایی نداره میون این همه سینه
نمی خوام یه روز ببینم ، دلمو تو دست گرفتی
می خوای از خودت برونی ، دل به بیگانگی بستی
به خدا دلی شکستن گناه بزرگی اینجاست

نمی بخشمت ببینم اونو بی گناه شکستی
با خودت یه لحظه فکر کن ، دل من گناه نداره...
وقتی که بیای به اینجا ، این کارت جواب نداره...
روزی هم وقت وداع ، تو از این زمونه می شه
اون موقع می خوام ببینم ، دل تو مال کی می شه
پس بیا اونو نگه دار ، اونو تو تنهایی نگذار
لا اقل ولش که کردی ، بگو که خدا نگه دار...

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه 22 دی1386 و ساعت 5:29 بعد از ظهر |

الو ... الو... سلام .کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه 22 دی1386 و ساعت 5:27 بعد از ظهر |

عنوان:

نگاهم کن...

 

نگاهم کن ! نگاهم کن تو چنگِ شب گرفتارم

!
یه دریا تو چشام دارم ولی هرگز نمی بارم

!
به جز تو آشنایی نیست! رفیقُ همصدایی نیست

!
ولی حتا برای ما پناهی جز جدایی نیست

 !
نگاهم کن ! نگاهم کن که تو بندِ زمستونم

!
اسیرِ بختکم اما کنارِ تو نمی مونم

 !

منم از روزگارِ سوتُ کورُ بی نفس خسته

!
منم تنهاترین عابر تو این کوچه که بن بسته

!
ببین سبزینه ی فریادِ تلخم تو گلو پژمرد

!
دوباره این منُ دروازه های تا ابد بسته

!

به جز تو آشنایی نیست! رفیقُ همصدایی نیست

!
ولی حتا برای ما پناهی جز جدایی نیست

!
نگاهم کن ! نگاهم کن که تو بندِ زمستونم

!
دچارِ عشقتم اما کنارِ تو نمی مونم!

تو بودیُ تباهی رُ توی چشمام نمی دیدی

!
تو یک دم غصه هامُ از توی قلبم ندزدیدی

!
کسی ویرونی عشقُ توی چشمام نمی بینه

!
تو هم مثلِ همه بودی ! تو هم من رُ نفهمیدی

!

به جز تو آشنایی نیست! رفیقُ همصدایی نیست

!
ولی حتا برای ما پناهی جز جدایی نیست

!
نگاهم کن ! نگاهم کن که تو بندِ زمستونم

!
دچارِ عشقتم  اما کنارِ تو نمی مونم

!

 

+ نوشته شده توسط امیر در جمعه 14 دی1386 و ساعت 0:32 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM